زن زنجیر زندیق

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی

 به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند

 چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش
 
به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش،

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد 

سینه ای را به یاد می آورد كه تهی

از دل بوده و پیری مرد رفتن

و فقط رفتن را در دل
 
او زنده می كند ...

و اینها همه

كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این،

رنج

است.

داستان هوشنگ

پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

     

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند

     

دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم

     

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند

     

این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

     

کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

     

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست

     

شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

     

و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

     

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

     

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

     

تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

     

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

حافظ شیرازی

www.airforcesix.blogfa.com

صاحب دلان

از فرش تا عرش

از فرش تا عرش

که عشق آسان نمود اول

یوسف گمگشته

از فرش تا عرش

از فرش تا عرش

از فرش تا عرش

تنها صداست که می ماند...

 

 

 

گاهی اوقات...

عاشقانه

عاشقانه

ای شب است رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گرکه در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

فروغ فرخ زاد

بلور رویا

بلور رویا

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
محراب را زپاکی خود رنگ میزدند
پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی
من تشنه صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش میکنند
افسانه های کهنه لبریز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

فروغ فرخزاد

عصیان

عصیان (خدایی)

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بیگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجیر
داستان هائی ز لطف ایزد یکتا

سینهء سرد زمین لکه های گور
هر سلامی سایهء تاریک بدرودی
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی

جستجوی  بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته

می  نشینم خیره در چشمان تاریکی
می شود یک دم از این قالب جدا باشم؟
همچو فریادی بپیچم در دل دنیا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدایا ، زین خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنیا بود
من به این تخت مرصع پشت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدایا ، لحظه ای از خویش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ویران جاده های این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سایه در دل ها نمی افکند
عاصیان را وعدهء دوزخ نمی دادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر این شعلهء عصیان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت

سینه ها را قدرت فریاد می دادم
خود درون سینه ها فریاد می کردم
هستی من گسترش می یافت در”هستی”
شرمگین هر گه “خدائی ” یاد می  کردم

مشت هایم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بیهوده بر دیوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنیا مشت
تا که “هستی” در تن دیوارها می مرد

خانه می کردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پیمایان
شب میان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبیر می کردم
می دریدم جامهء پرهیز را بر تن
خود درون جام می تطهیر می کردم

من رها می کردم این خلق پریشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بیاسایند
جرعه ای از بادهء هستی بیاشامند
خویش را با زینت مستی بیارایند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سینه ها جایم
مسجد و می خانهء این دیر ویرانه
پر خروش از ضربه های روشن پایم

من پیام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خویش
گوش بر فریاد خلق بینوای خویش
تا ببینم دردهاشان را دوایی هست
یا چه می خواهند آن ها از خدای خویش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ،  آری ،  باده خاکم بود

ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نیست
خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور
زانکه دیگر با توام شوق سلامی نیست

زانکه نازیبد زبون را این خدائی ها
من کجا و زین تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، این قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می ریزد از روزن به بالینم
آه ، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی بینم ، نمی بینم

ای  خدا ، ای  خندهء  مرموز مرگ آلود
با تو بیگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، این شیطان ، خدای من

فروغ فرخزاد

از ماست که بر ماست

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

از فرش تا عرش

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

پر خویش بر او دید

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

منسوب به ناصرخسرو

درخت...

درخت هرچه سالخورده تر باشد سترگ تر است و پرارزش تر

ريشه اش هرچه عميق تر,پادرجاي تر در برابر طوفان

شاخسارش هرچه انبوه تر,پناهش امن تر

تنه اش هرچه به نيروتر,تکيه گاهي اطمينان بخش تر

تاجش هرچه برتر,سايه اش دعوت کننده تر

هر حلقه اش نشان نماياني است ازروزگاري که پس پشت نهاده.

همچون چيني بر چهره

احمد شاملو

در راه جلجتا و گانوسا...

در راه جلجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها سنگهایی افتاده است

پاره سنگهایی، تکه های تیزی، ریگی

برای پرتاب کردن یا بر آن فروغلتیدن

در راه جلجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها سنگهایی افتاده است

که وا می داردمان تا آهیته گام برداریم

بایستیم ، به افتادگان یاری دهیم

تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند

در راه جاجتا در راه گانوسا

در تمامی راه ها اه هر گام سنگ هایی افتاده است

میلاد یکی کودک ...

ميلاد يکي کودک شکفتن گلي را  ماند 

      چيزي نادر به زندگي آغاز ميکند

با شادي و اندکي درد

روزانه به گونه اي نمايان برمي بالد

بدان ماند که نادره ي نخستين است و نادره ي آخرين

 

زنده یاد احمد شاملو

عفو

چه مدت لازم بوده تا کلمه‌ی (عفو) بر زبان جاری شود؟

تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد

بیا تا جُبران محبت‌های ناکرده کنیم
 
بیا آغاز کنیم

فرصتی گران را به دُشمن‌خویی از کف داده‌ایم
 
و کسی نمی‌داند چقدر فرصت باقی‌ست

تا جبران گذشته کنیم

دَستـم را بگیـر

'احمد شاملو'

زندگینامه ی فروغ

فروغ فرخزاد ( زندگی نامه شرح کامل )
 

 

کودکی و نوجوانی

فروغ فرخزاد در 8 دی، ۱۳۱۳ در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضاخان نقش داشت ولی بر خلاف اخلاق ارتشی و مستبدش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می‌کرد و فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می‌خواند گوش می‌داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده‌ای بسته و مردسالار بود. فروغ در سن 15 سالگی با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در ۲۹ خرداد،۱۳۳۱ تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراند و بسیار زود از شوهرش جدا شد.

 سرودن شعر

نخستین مجموعه شعر فروغ فرخزاد اسیر نام دارد که در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. این مجموعه دربردارنده ۴۴ قطعه شعر است. دومین مجموعه شعرهای فروغ دیوار است که در سال ۱۳۳۵ چاپ شد. سومین مجموعه شعرهای او با نام عصیان در سال ۱۳۳۶ چاپ شد. این مجموعه شامل ۱۷ قطعه شعر است. فروغ بعدها این سه آثار خود را ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.

 سینما

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند.

پایان زندگی

سنگ گور فروغ
 

قبر فروغ

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک درتهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

 آثار

  • اسیر
  • دیوار
  • عصیان
  • تولدی دیگر
  • ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

اکنون می توانم بگویم زندگی کرده ام

پیش از آن‌که واپسین نفس را برآرم
پیش از آن‌که پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پُر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش‌انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که‌ام؟
که می‌توانم باشم؟
که می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان یابد
و لحظه‌ها گران‌بار شود

هنگامی که می‌خندم
هنگامی که می‌گریم
هنگامی که لب فرو می‌بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خاک
ناهموار
راهی که، باری
در آن گام می‌گذارم
که در آن گام نهاده‌ام
و سرِ بازگشت ندارم

بی‌آن‌‌که دیده باشم شکوفایی گل‌ها را
بی‌آن‌که شنیده باشم خروش رودها را
بی‌آن‌که به شگفت درآیم از زیبایی حیات.

اکنون مرگ می‌تواند
فراز آید.
اکنون می‌توانم به راه افتم
اکنون می‌توانم بگویم
که زندگی کرده‌ام

احمد شاملو

آزادی

آه اگر آزادی ... سرودی می خواند...

 

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

کوچکتر حتی٫ از گلوگاه یکی پرنده

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی ماند.

 

 

 

 

سالیان ِ بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب ِ انسانی ست

                                   که حضور ِ انسان

       آبادانی است.

  همچون زخمی

                    همه عُمر

                                   خونابه چکنده

همچون زخمی

                     همه عُمر

                                    به دردی خشک تپنده،

به نعره یی

              چشم بر جهان گشوده

به نفرتی

            از خود شونده،-

 

غیاب ِ بزرگ چنین بود

سرگذشت ِ ویرانه چنین بود.

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

       کوچک تر حتی

                        از گلوگاه ٫یکی پرنده!

 

 احمد شاملو

روزگار غریبی است نازنین ...

روزگار غریبی است نازنین
 
دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بو یند

                    روزگار غریبی است نازنین

وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

 عشق را در پستوی خانه نهان  باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

                    روزگارغریبی است نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

 نور  را در پستوی خانه  نهان  باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگا هها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

                    روزگار غریبی است نازنین

وخنده را بر لبها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

 شوق  را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

                    روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشسته است

 خدا  را در پستوی خانه نهان باید کرد .

                                                                   " احمد شاملو "

شاملوی بزرگ

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم

پیش از آنکه پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

بر آنم که عشق بورزم

برآنم که باشم .

 

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم

شگفتی کنم

بازشناسم

که ام

که می توانم باشم

که می خواهم باشم.

 

تا روزها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

و لحظه ها گرانبار شود

 

هنگامی که می خندم

هنگامی که می گریم

هنگامی که لب فرو می بندم .

 

در سفرم به سوی تو

به سوی خود

به سوی حقیقت

که راهی است ناشناخته

پرخار

نا هموار

راهی که باری 

در آن گام می گذارم

در آن گام نهاده ام

وسربازگشت ندارم.

 

بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .

 

آنگاه  مرگ می تواند فراز آید.

آنگاه  می توانم به راه افتم .

آنگاه  می توانم بگویم

که زندگی کرده ام.

                                 " برای آنکه سوخت تا من بیاموزم و به من آموخت که چگونه بسوزم  "

و او شاملو بود ...

پرومته

 

 

 

اکنون مرا به قربانگاه می برند

گوش کنید ای شمایان  در منظری که به تماشا نشسته اید

و در شماره

           حماقتهای تان از گناهان نکرده ی من افزون تر است !

با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است .

بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من  در تب دوزخی انتظاری بی انجام

                                                                      خاکستر خواهد شد.

تا آتشی آنچنان به دوزخ خوف انگیزتان ارمغان برم

         که از تف آن   دوزخیان مسکین 

                         آتش پیرامونشان راچون نوشابه ای گوارا سر کشند .

چرا که من از هر چه با شماست  از هرآنچه پیوندی با شما داشته  نفرت می کنم

از فرزندان و از پدرم  ازآغوش بوی ناک تان و

     از دستهای تان که دست مرا چه بسیار که از سر خدعه فشرده است.

از قهر و مهربا نی تان   و از خویشتنم

            که ناخواسته از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است....

من از دوری و از نزدیکی در وحشت ام.

خداوندان شما به "سی زیف " بی دادگر خواهند بخشید

من "پرومته "ی نا مرادم

  که از جگر خسته کلاغان بی سرنوشت را سفره ای گسترده ام .

غرور من در ابدیت رنج من است

تا به هر سلام و درود شما

    منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم .

نیش نیزه ای بر پاره جگرم از بوسه لبان شما مستی بخش تر بود

                   چرا که از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم .

وخاری در مردم دیده گانم  از نگاه خریداری تان صفا بخش تر

              بدان خاطر که هیچگاه نگاه شما در من

                                    جز نگاه صاحبی به برده ی خود نبود.

از مردان شما آدم کشان را

واز زنان تان به روسبیان مایل ترم .

من از خداوندی که درهای بهشت اش رابر  شما خواهد گشود

                                                  به لعنتی ابدی دلخوش ترم .

همنشینی با پرهیزکاران و هم بستری با دختران دست نا خورده

                                             دربهشتی آنچنان ارزانی شما باد .

من "پرومته "ی نا مرادم

که کلاغان بی سرنوشت را از جگر خسته سفره ای جاودان گسترده ام .

گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید

                       به تماشای قربانی بیگانه ای که منم :

                               با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است .

                                                                                       "احمد شاملو"

سال ها رفت و شبی

سال ها رفت و شبی

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است ببر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی ست ، حلقه ی زندگی است

همه گفتند مبارک باشد ...

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روز هایی که بامید وفای شوهر ...

بهدر رفته ... هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ، این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است ...

                                                       فروغ فرخزاد

 

تنهایی!!!

 تنهایی!!!

ooo

 

من تو را در عمق جانم جستجو خواهم نمود

عاشقانه با خیالت گفتگو خواهم نمود

در بهاری جاودانه همره مرغان عشق

جستجویی در هوایت کو به کو خواهم نمود

 

 

رفتن یعنی پاره کردن همه رشته ها ، همه الفت ها

رفتن یعنی جدا شدن از همه یاد ها ، خاطره ها

رفتن یعنی پشت کردن به گذشته و پایمال کردن آینده

رفتن یعنی از دست دادن دوست ، دوستی که عزیز است

دوستی که تمام خاطرات من است...

شب یلدا

  تاریخچه ی شب یلدا

دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام   «شب چله» یا   «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند.

در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (كه هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

امروزه می‌توان تولد خورشید را آنگونه كه پیشینیان ما به نظاره می‌نشسته‌اند، تماشا كرد: در دوران باستان بناهایی برای سنجش رسیدن خورشید به مواضع سالانه و استخراج تقویم ساخته می‌شده كه یكی از مهمترین آنها چارتاقی نیاسر كاشان است كه فعلاً تنها بنای سالم باقی‌مانده در این زمینه در ایران است. پژوهش‌های نگارنده كه در سال 1380 منتشر شد (نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران)، نشان می‌دهد كه این بنا بگونه‌ای طراحی و ساخته شده است كه می‌توان زمان رسیدن خورشید به برخی از مواضع سالانه و نیز نقطه انقلاب زمستانی و آغاز سال نو میترایی را با دقت تماشا و تشخیص داد. چارتاقی نیاسر بنایی است كه تولد خورشید بگونه‌ای ملموس و قابل تماشا در آن دیده می‌شود. این ویژگی را چارتاقی «بازه هور» در راه نیشابور به تربت حیدریه و در نزدیكی روستای رباط سفید، نیز دارا است كه البته فعلاً دیواری نوساخته و الحاقی مانع از دیدار پرتوهای خورشید می‌شود.

هر ساله مراسم دیدار طلوع و تولد خورشید و بررسی نظریه نگارنده در چارتاقی‌های ایران و از جمله چارتاقی‌های نیاسر، نویس و بتخانهٔ آتشکوه، با حضور دوستداران باستان‌ستاره‌شناسی ایرانی و دیگر علاقه‌مندان در محل چارتاقی‌ها برگزار می‌‌شود.

ای نزدیک

ای نزدیک

در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید.
و اینک،شاخه ی نزدیک!از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است.
درخشش میوه!درخشان تر.
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترین سنگ
سایه اش را به پایم ریخت.
و من ، شاخه ی نزدیک!
از آب گذشتم،از سایه ی بدر رفتم،
رفتم،غرورم را بر ستیغ عقاب -آشیان شکستم
و اینک، در خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام.
خم شو ، شاخه ی نزدیک!

سهراب سپهری

 

روزنه ای در برگ

روزنه ای به رنگ

درشب تردید من ، برگ نگاه !
می روی با موج خاموشی کجا؟

 

ریشه ام از هوشیاری خورده آب :
من کجا ، خاک فراموشی کجا. 

                                                          

دور بود از سبزه زار رنگ ها
زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد:
طرح من آلوده شد با آفتاب.

 

اندهی خم شد فراز شط نور:
چشم من در آب می بیند مرا.
سایه ی ترسی به ره لغزید و رفت
جویباری خواب می بیند مرا.

 

در نسیم لغزشی رفتم به راه،
راه،نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لب ها راه نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد.

 

 سهراب سپهری

 

بوی عیدی

دانلود آهنگ و شعر بوی عیدی از زنده یاد فرهاد

بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم...

 

فروغ

  فروغ فرخزاد

 

        

 

 

 

ادامه نوشته