+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۵:۴۶ ب.ظ توسط parsia.i
|
اکنون مرا به قربانگاه می برند
گوش کنید ای شمایان در منظری که به تماشا نشسته اید و در شماره حماقتهای تان از گناهان نکرده ی من افزون تر است ! با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است . بهشت شما در آرزوی به بر کشیدن من در تب دوزخی انتظاری بی انجام خاکستر خواهد شد. تا آتشی آنچنان به دوزخ خوف انگیزتان ارمغان برم که از تف آن دوزخیان مسکین آتش پیرامونشان راچون نوشابه ای گوارا سر کشند . چرا که من از هر چه با شماست از هرآنچه پیوندی با شما داشته نفرت می کنم از فرزندان و از پدرم ازآغوش بوی ناک تان و از دستهای تان که دست مرا چه بسیار که از سر خدعه فشرده است. از قهر و مهربا نی تان و از خویشتنم که ناخواسته از پیکرهای شما شباهتی به ظاهر برده است.... من از دوری و از نزدیکی در وحشت ام. خداوندان شما به "سی زیف " بی دادگر خواهند بخشید من "پرومته "ی نا مرادم که از جگر خسته کلاغان بی سرنوشت را سفره ای گسترده ام . غرور من در ابدیت رنج من است تا به هر سلام و درود شما منقار کرکسی را بر جگرگاه خود احساس کنم . نیش نیزه ای بر پاره جگرم از بوسه لبان شما مستی بخش تر بود چرا که از لبان شما هرگز سخنی جز به ناراستی نشنیدم . وخاری در مردم دیده گانم از نگاه خریداری تان صفا بخش تر بدان خاطر که هیچگاه نگاه شما در من جز نگاه صاحبی به برده ی خود نبود. از مردان شما آدم کشان را واز زنان تان به روسبیان مایل ترم . من از خداوندی که درهای بهشت اش رابر شما خواهد گشود به لعنتی ابدی دلخوش ترم . همنشینی با پرهیزکاران و هم بستری با دختران دست نا خورده دربهشتی آنچنان ارزانی شما باد . من "پرومته "ی نا مرادم که کلاغان بی سرنوشت را از جگر خسته سفره ای جاودان گسترده ام . گوش کنید ای شمایان که در منظر نشسته اید به تماشای قربانی بیگانه ای که منم : با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است .